تبليغاتX
با هم باشیم


با هم باشیم

 

هنگام تسلیم شدن٬

اگر بدانی که چقدر به موفقیت نزدیکی٬

هرگز تسلیم نخواهی شد.

                     

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 22:24 توسط عاطفه.پ| |

     

قطار زندگی زیادی تندرو است.

با سرعت برق دارد می‏رود به سمت مقصدی

که فقط خودش دقیق می‏داند کجاست.

و من همیشه درمانده‏ام از این‏که کدام قطار را باید سوار شوم.

به بعضی قطارها نمی رسم.

به قطاری هم که می رسم و سوار می‏شوم،

صندلی‏هایش راحت نیستند.

یکی زیادی سفت است، یکی زیادی نرم.

بعضی موقع‏ها که اصلا صندلی به من نمی‏رسد و می‏مانم سر پا!

همه اش دوست دارم پیاده شوم و با قطار بعدی ادامه دهم،

به این امید که صندلی‏هایش مناسب باشند...

شاید...

بارها سوار و پیاده شده‏ام.

بد نمی‏گذرد. خوب هم نیست.

فقط خیلی سریع می‏آیند و می روند این قطارها.

و من هم‏چنان دوست دارم پیاده شوم و با قطار بعدی ادامه دهم،

شاید صندلی‏هایش مناسب باشند...

 پناه بر خدا...چه ناشکری عظیمی!

خدایا کمک!

 یاد "افسانه آه" افتادم.  

 

         سال هاست منتظرم. قطار بعدی هنوز نیامده...

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 17:31 توسط عاطفه.پ| |

همیشه فکر می کردم

در گذر ایام با هم بودن٬ یعنی واقعا با هم و در کنار هم باشیم.

هم دیگر را درک کنیم و از اشتباهات هم بگذریم.

با هم مهربان باشیم و به هم محبت کنیم.

تا در کنار هم بمانیم.

اما چند وقتی است فهمیده ام برای اینکه با خیلی ها بمانی

نباید با آنها همراه شوی.

چون هر چقدر بخواهی درکشان کنی٬ باور ندارند.

هر چقدر بهشان محبت کنی٬ جور دیگر برداشت می کنند.

پس اگر دوستشان داشته باشیم٬ بهتر است رهایشان کنیم.

                                  ***

به تعبیری به همان "دوری و دوستی" خودمان رسیدم.


* البته فقط در بعضی رابطه ها. همه را که نمی توان با یک چوب زد. باید آزمود.

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 12:20 توسط عاطفه.پ| |

 

نمی دانم چرا اینقدر سیاست زده شده ایم؟!

حرف اجتماعی می زنی٬ می گویند پس تو هم مخالفت می کنی؟!

حرف اقتصادی می زنی٬ می گویند تو هم قبول داری این ها دروغ می گویند؟!

کارمان به جایی رسیده که به جای انتقاد از هم، ریشه همدیگر را می خشکانیم...

بس که عینک سیاست زده ایم به چشممان٬ به جز از  دریچه آن٬ نمی توانیم ببینیم.

اگر عینکمان را بر داریم٬ اصلا هیچ چیز نمی بینیم٬ هیچ چیز.

شده ایم آیه یأس.

حقیقت را نمی دانیم اما...

آنچه را که می بیبنیم، هم حقیقت به حساب نمی آوریم.

آدم در این جامعه سردش می شود.

                     آدم سردش می شود.

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 11:51 توسط عاطفه.پ| |

 

چه کنم؟!

یادم می رود گاهی حرف هایی که بلدم بزنم٬ به درد خودم هم می خورد.

خیلی ها با لالایی من می خوابند...

اما نمی دانم چرا خودم بی خوابی به سرم می زند گاهی؟!!!!!!

مثل اینکه هراز چند گاهی باید بیایستم جلوی آینه و "رو به خودم داد بزنم".

                         دختر خوبی باش!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 0:28 توسط عاطفه.پ| |

می‏گفت معلم‏ها انسان‏های راکدی هستند. می‏گفت تدریس کار بی‏خودی است؛ وقتی سی سال یک کتاب و یک مبحث خاص را برای گروه سنی بگویی روی مخت تأثیر می‏گذارد و ... یک جوری حرف می‏زد که انگار فقط روزنامه‏نگار جماعت هستند که کار روی مخ‏شان تاثیر نمی‏گذارد و همیشه به روزند.

گفتم که روزنامه‏نگارهایی را می‏شناسم که از کارمند ثبت احوال هم کارشان تکراری‏تر است؛ روز می‏آیند سر کار، جست‏وجویی در اینترنت می‏کنند و روزنامه‏ای می‏خوانند و یک مطلب نه چندان خوب جفت و جور می‏کنند. بگو بخندشان هم که همیشه به راه است. خلاصه حسابی کویت است برایشان کار. خودشان که پیشرفت نمی‏کنند هیچ، باعث پسرفت روزنامه و مجله هم می‏شوند. سطح سواد خیلی بالایی ندارند از آن بدتر علاقه‏ای به بالا بردن آن هم ندارند، مغرورند و نسبت به مطالبی که می‏نویسند تعصب شدید دارند و ... این را هم گفتم که من چون با روزنامه‏نگارهای خوب و حرفه‏ای سر و کار داشتم این موضوع را خیلی بهتر می‏فهمم.

گفتم در مقابل٬ معلم‏هایی هستند که هم تدریس‏شان را دارند، هم مطالعه دارند هم تحقیق می‏کنند. هر روز روزنامه نمی‏خوانند، خودشان می‏روند سایت خبرگزاری‏ها، ببینند چه خبر است. خیلی از معلم‏ها هر سال روش جدید و بهتری پیدا می‏کنند برای تدریس و برخورد با بچه‏ها...

و گفتم در هر شغلی می‏شود راکد نبود. حتی کارمند ثبت احوال هم می‏تواند کار جدید انجام دهد و کارمند ثبت‏احوال بماند...

همه در تکاپو هستند فرقی نمی‏کند روزنامه‏نگار باشد یا معلم یا کارمند ثبت احوال. مهم این است که "تکاپوی مصنوعی فواره بر حاشیه‏ی تکرار" الگویش نباشد.

خدایا کمک کن زندگی‏مان پر تکاپو باشد!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 0:52 توسط عاطفه.پ| |

اگر همه ما خودمان باشیم٬ اگر رفتارمان عکس نیت و احساس قلبی مان نباشد٬

اگر با خودمان و همه رو راست باشیم٬ اگر واقعا مهربان باشیم٬

دیگر لازم نیست به جای دیگران در مورد خودمان قضاوت کنیم و بر اساس آن برای خودمان حکم دهیم و

در نهایت عکس العملی نشان دهیم که زاییده توهمات ماست.

اینطوری دیگر معذب نمی شویم.

خیلی بهتر می شود.

اما حیف!

کو رو راستی و یکرنگی؟!!

دیدید من را هم خبر کنید تا کمی ازش یاد بگیرم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت 0:53 توسط عاطفه.پ| |

دو سه ماه پیش بود که کتاب جامعه‏شناسی خودمانی را خواندم؛ کتابی که بدون رودربایستی با کسی ویژگی‏های ما ایرانی‏ها را که فقط مخصوص ما ایرانی‏هاست، اسم برده و می‏خواهد به این نتیجه برسد که چرا ایران، ایران شد؛ یعنی چرا ما تا به حال نتوانستیم از اینجایی که هستیم بالاتر باشیم.

الغرض: چند وقتی است که در کار کردن خودمان دقت می‏کنم. اصلا اهل کار گروهی نیستیم. استثنا هم اگر وجود داشته باشد، من ندیدم. همه‏مان انحصار را دوست داریم؛ تا وقتی تنها کار می‏کنیم خوشحالیم و کار با کیفیت است، اما همین‏که کار بین چند نفر تقسیم می‏شود، یا به طرز ناعادلانه‏ای همه بار بر دوش یک نفر می‏افتد، یا اعضای گروه هیچ تعهدی برای خودشان نمی‏دانند و کار می‏خوابد یا... در بیشتر مواقع هم هیچ‏کداممان کار دیگری را قبول نداریم و سازنده یا مخرب، فقط انتقاد می‏کنیم. از نقاش و بنا و نانوا بگیر تا جماعت به اصطلاح فرهیخته دانشگاهی، همه‏مان همین‏طوری هستیم. در کار روزنامه‏نگاری گر چه اوضاع کمی بهتر است، اما باز هم خیلی‏هایمان بدون اینکه به کیفیت کار توجه کنیم، فقط می‏خواهیم کار خودمان به تنهایی مطرح باشد و حتی یک ایراد هم بر کار خود وارد نمی‏دانیم... این‏ها نمونه‏اند. در هر کاری دقیق شویم، می‏بینیم که نمی‏توانیم گروهی درست کار کنیم. کمی دقت کنیم، نمونه خیلی هست.

باید یاد بگیرم و یاد بگیریم.   

نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت 23:48 توسط عاطفه.پ| |

 

یک عده خانم خوشگل و خوش تیپ و دوست داشتنی دور هم نشسته بودند.

 از خرید صحبت می کردند٬ اینکه چه لوازم آرایشی خوب است و  چه عطری خریده اند و ...

یکی از این خانم ها که او هم خوشگل و خوش تیپ بود٬ از همه ساکت تر بود و فقط لبخند می زد.

یک دفعه صدای خنده اش بلند شد و گفت:"من عاشق این حرفای خاله زنکی تونم!

اگه این حرفا نبود که همه اش باید از بد بختی می گفتیم."

راستی یک سوال: حرف خاله زنکی به چه نوع حرفایی می گویند؟

مردها که از لوازم آرایش و عطر و ظرف و ظروف حرف نمی زنند٬

پس چرا به بعضی مردها هم می گویند "خاله زنک"؟؟؟؟ 

نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 20:25 توسط عاطفه.پ| |

داغ داغ شده؛ فرمان خودرو را نمی‏توانی درست بچسبی.

سر خوردن دانه‏های عرق روی شقیقه‏ها را نمی‏توانی تحمل کنی.

آفتاب هم که انگار تندتر از همیشه می‏تابد.

کم مانده چشمانت بسته شود؛ آن هم درست سر چهارراه.

ثانیه شمار چراغ راهنما هم انگار با تو لج کرده و 2دقیقه است روی 5گیر کرده.

واااای چه وضعیت بدی داری!

دوست نداری حرف بشنوی.

دلت می‏خواهد سر مسافر کنار دستت داد بزنی و از ماشین پرتش کنی بیرون.

در دلت مرتب به زمین و زمان فحش می‏دهی.

ای وااااااای چراغ هم که گیر کرده روی 5.

بالاخره سبز می‏شود این چراغ لعنتی.

سریع می‏پیچی سمت راست و وارد بزرگراه می‏شوی.

راه باز می‏شود و تو آرام می‏شوی.

باد گرم عرق روی شقیقه‏هایت را خشک می‏کند.

خنک شده‏ای.

آفتاب هم دیگر رو به رویت نیست.

حرصت از مسافر کناری‏ فروکش کرده.

آرام‏تر شده‏ای و ...

کاش در اوج عذاب و ناراحتی با خیال آرامش نسبی الان آرام می‏ماندی!

به خاطر خودت.

فقط  به خاطر خودت.

        

نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 0:38 توسط عاطفه.پ| |


Design By : Night Skin