![]() |
![]() |
|
|
چند وقتی است که زندگی شهریار؛ شاعر بس توانای آذربایجانی، فکرم را مشغول کرده.
همه اش به خودم می گویم: ای کاش آنقدر احساساتی نبود، ای کاش عاشق نمی شد، ای کاش درسش را ادامه می داد و .... کلی "ای کاش " دیگر که به ذهنم می آید و حسرت می خورم. آخر به نظرم لیاقت شهریار، زندگی ای فراتر از آنچه که داشت، بود. *** یکی همیشه می گفت: "ما چه می دانیم خدا می داند و بس." شاید اگر زندگی شهریار روال عادی پیدا می کرد، دیگر "علی ای همای رحمت" سروده نمی شد. یا اینکه؛ سروده می شد، اما این حسی که الان در کلمه، کلمه اش جریان دارد، دیگر نبود. شاید دیگر "حیدر بابایه سلام" اینقدر حرف دل همه مردم نبود. شاید این سوز دل لازم بود که حرف دل شهریار، این طور زیبا و دلنشین بر زبانش جاری شود. شاید آن همه داغ عزیز لازم بود که شهریار در خیلی از اشعارش یاد از پیری و مرگ کند؛ حقیقتی که به همه ما و هر کس که دوستش می داریم نزدیک است... شهریار باید این طور زندگی می کرد که عالی شعر بگوید. تا از هر قشری شعرش را بخوانند و بفهمند، تا یادشان بیفتد که فرصت عمر خیلی اندک است... ما چه می دانیم؟! خدا داند و بس. خدایا رحمت فرست بر روحش! "اللهم صل علی محمد و آل محمد" |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:21 توسط ع.پ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 |
|
RSS
|