با هم باشیم
هنگام تسلیم شدن٬ اگر بدانی که چقدر به موفقیت نزدیکی٬ هرگز تسلیم نخواهی شد. قطار زندگی زیادی تندرو است. با سرعت برق دارد میرود به سمت مقصدی که فقط خودش دقیق میداند کجاست. و من همیشه درماندهام از اینکه کدام قطار را باید سوار شوم. به بعضی قطارها نمی رسم. به قطاری هم که می رسم و سوار میشوم، صندلیهایش راحت نیستند. یکی زیادی سفت است، یکی زیادی نرم. بعضی موقعها که اصلا صندلی به من نمیرسد و میمانم سر پا! همه اش دوست دارم پیاده شوم و با قطار بعدی ادامه دهم، به این امید که صندلیهایش مناسب باشند... شاید... بارها سوار و پیاده شدهام. بد نمیگذرد. خوب هم نیست. فقط خیلی سریع میآیند و می روند این قطارها. و من همچنان دوست دارم پیاده شوم و با قطار بعدی ادامه دهم، شاید صندلیهایش مناسب باشند... پناه بر خدا...چه ناشکری عظیمی! خدایا کمک! یاد "افسانه آه" افتادم. در گذر ایام با هم بودن٬ یعنی واقعا با هم و در کنار هم باشیم. هم دیگر را درک کنیم و از اشتباهات هم بگذریم. با هم مهربان باشیم و به هم محبت کنیم. تا در کنار هم بمانیم. اما چند وقتی است فهمیده ام برای اینکه با خیلی ها بمانی نباید با آنها همراه شوی. چون هر چقدر بخواهی درکشان کنی٬ باور ندارند. هر چقدر بهشان محبت کنی٬ جور دیگر برداشت می کنند. پس اگر دوستشان داشته باشیم٬ بهتر است رهایشان کنیم. *** به تعبیری به همان "دوری و دوستی" خودمان رسیدم.
* البته فقط در بعضی رابطه ها. همه را که نمی توان با یک چوب زد. باید آزمود. نمی دانم چرا اینقدر سیاست زده شده ایم؟! حرف اجتماعی می زنی٬ می گویند پس تو هم مخالفت می کنی؟! حرف اقتصادی می زنی٬ می گویند تو هم قبول داری این ها دروغ می گویند؟! کارمان به جایی رسیده که به جای انتقاد از هم، ریشه همدیگر را می خشکانیم... بس که عینک سیاست زده ایم به چشممان٬ به جز از دریچه آن٬ نمی توانیم ببینیم. اگر عینکمان را بر داریم٬ اصلا هیچ چیز نمی بینیم٬ هیچ چیز. شده ایم آیه یأس. حقیقت را نمی دانیم اما... آنچه را که می بیبنیم، هم حقیقت به حساب نمی آوریم. آدم در این جامعه سردش می شود. چه کنم؟! یادم می رود گاهی حرف هایی که بلدم بزنم٬ به درد خودم هم می خورد. خیلی ها با لالایی من می خوابند... اما نمی دانم چرا خودم بی خوابی به سرم می زند گاهی؟!!!!!! مثل اینکه هراز چند گاهی باید بیایستم جلوی آینه و "رو به خودم داد بزنم". میگفت معلمها انسانهای راکدی هستند. میگفت تدریس کار بیخودی است؛ وقتی سی سال یک کتاب و یک مبحث خاص را برای گروه سنی بگویی روی مخت تأثیر میگذارد و ... یک جوری حرف میزد که انگار فقط روزنامهنگار جماعت هستند که کار روی مخشان تاثیر نمیگذارد و همیشه به روزند. گفتم که روزنامهنگارهایی را میشناسم که از کارمند ثبت احوال هم کارشان تکراریتر است؛ روز میآیند سر کار، جستوجویی در اینترنت میکنند و روزنامهای میخوانند و یک مطلب نه چندان خوب جفت و جور میکنند. بگو بخندشان هم که همیشه به راه است. خلاصه حسابی کویت است برایشان کار. خودشان که پیشرفت نمیکنند هیچ، باعث پسرفت روزنامه و مجله هم میشوند. سطح سواد خیلی بالایی ندارند از آن بدتر علاقهای به بالا بردن آن هم ندارند، مغرورند و نسبت به مطالبی که مینویسند تعصب شدید دارند و ... این را هم گفتم که من چون با روزنامهنگارهای خوب و حرفهای سر و کار داشتم این موضوع را خیلی بهتر میفهمم. گفتم در مقابل٬ معلمهایی هستند که هم تدریسشان را دارند، هم مطالعه دارند هم تحقیق میکنند. هر روز روزنامه نمیخوانند، خودشان میروند سایت خبرگزاریها، ببینند چه خبر است. خیلی از معلمها هر سال روش جدید و بهتری پیدا میکنند برای تدریس و برخورد با بچهها... و گفتم در هر شغلی میشود راکد نبود. حتی کارمند ثبت احوال هم میتواند کار جدید انجام دهد و کارمند ثبتاحوال بماند... همه در تکاپو هستند فرقی نمیکند روزنامهنگار باشد یا معلم یا کارمند ثبت احوال. مهم این است که "تکاپوی مصنوعی فواره بر حاشیهی تکرار" الگویش نباشد. خدایا کمک کن زندگیمان پر تکاپو باشد! اگر با خودمان و همه رو راست باشیم٬ اگر واقعا مهربان باشیم٬ دیگر لازم نیست به جای دیگران در مورد خودمان قضاوت کنیم و بر اساس آن برای خودمان حکم دهیم و در نهایت عکس العملی نشان دهیم که زاییده توهمات ماست. اینطوری دیگر معذب نمی شویم. خیلی بهتر می شود. اما حیف! کو رو راستی و یکرنگی؟!! دیدید من را هم خبر کنید تا کمی ازش یاد بگیرم دو سه ماه پیش بود که کتاب جامعهشناسی خودمانی را خواندم؛ کتابی که بدون رودربایستی با کسی ویژگیهای ما ایرانیها را که فقط مخصوص ما ایرانیهاست، اسم برده و میخواهد به این نتیجه برسد که چرا ایران، ایران شد؛ یعنی چرا ما تا به حال نتوانستیم از اینجایی که هستیم بالاتر باشیم. الغرض: چند وقتی است که در کار کردن خودمان دقت میکنم. اصلا اهل کار گروهی نیستیم. استثنا هم اگر وجود داشته باشد، من ندیدم. همهمان انحصار را دوست داریم؛ تا وقتی تنها کار میکنیم خوشحالیم و کار با کیفیت است، اما همینکه کار بین چند نفر تقسیم میشود، یا به طرز ناعادلانهای همه بار بر دوش یک نفر میافتد، یا اعضای گروه هیچ تعهدی برای خودشان نمیدانند و کار میخوابد یا... در بیشتر مواقع هم هیچکداممان کار دیگری را قبول نداریم و سازنده یا مخرب، فقط انتقاد میکنیم. از نقاش و بنا و نانوا بگیر تا جماعت به اصطلاح فرهیخته دانشگاهی، همهمان همینطوری هستیم. در کار روزنامهنگاری گر چه اوضاع کمی بهتر است، اما باز هم خیلیهایمان بدون اینکه به کیفیت کار توجه کنیم، فقط میخواهیم کار خودمان به تنهایی مطرح باشد و حتی یک ایراد هم بر کار خود وارد نمیدانیم... اینها نمونهاند. در هر کاری دقیق شویم، میبینیم که نمیتوانیم گروهی درست کار کنیم. کمی دقت کنیم، نمونه خیلی هست. باید یاد بگیرم و یاد بگیریم. یک عده خانم خوشگل و خوش تیپ و دوست داشتنی دور هم نشسته بودند. از خرید صحبت می کردند٬ اینکه چه لوازم آرایشی خوب است و چه عطری خریده اند و ... یکی از این خانم ها که او هم خوشگل و خوش تیپ بود٬ از همه ساکت تر بود و فقط لبخند می زد. یک دفعه صدای خنده اش بلند شد و گفت:"من عاشق این حرفای خاله زنکی تونم! اگه این حرفا نبود که همه اش باید از بد بختی می گفتیم." راستی یک سوال: حرف خاله زنکی به چه نوع حرفایی می گویند؟ مردها که از لوازم آرایش و عطر و ظرف و ظروف حرف نمی زنند٬ پس چرا به بعضی مردها هم می گویند "خاله زنک"؟؟؟؟ داغ داغ شده؛ فرمان خودرو را نمیتوانی درست بچسبی. سر خوردن دانههای عرق روی شقیقهها را نمیتوانی تحمل کنی. آفتاب هم که انگار تندتر از همیشه میتابد. کم مانده چشمانت بسته شود؛ آن هم درست سر چهارراه. ثانیه شمار چراغ راهنما هم انگار با تو لج کرده و 2دقیقه است روی 5گیر کرده. واااای چه وضعیت بدی داری! دوست نداری حرف بشنوی. دلت میخواهد سر مسافر کنار دستت داد بزنی و از ماشین پرتش کنی بیرون. در دلت مرتب به زمین و زمان فحش میدهی. ای وااااااای چراغ هم که گیر کرده روی 5. بالاخره سبز میشود این چراغ لعنتی. سریع میپیچی سمت راست و وارد بزرگراه میشوی. راه باز میشود و تو آرام میشوی. باد گرم عرق روی شقیقههایت را خشک میکند. خنک شدهای. آفتاب هم دیگر رو به رویت نیست. حرصت از مسافر کناری فروکش کرده. آرامتر شدهای و ... کاش در اوج عذاب و ناراحتی با خیال آرامش نسبی الان آرام میماندی! به خاطر خودت. فقط به خاطر خودت. 
![]()




.
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

